خرید بک لینک
ما یه انبار داریم خیلی درخت میوه داره، ما که نه البته شرکت ما امروز کارگر انبار زردآلو اورده بود شرکت که تقسیم بشه بین بچه ها همکار من صبح شرکت بود سه ساعت رفت مرخصی مثل اینکه رئیس گفت زردآلو ها رو بین اونایی که هستن تقسیم کنیم به همکار من (که یه خانوم شیرده هست) ندادن زردآلو گفتن نیست در صورتی که صبح بود در موقع تقسیم زردآلو نبود من اعتراض کردم به اونی که تقسیم کرده بود گفتم تو دیدی که بود، فقط م

برچسب: داستان,زردآلو, نویسنده: آرمان دادخواه تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 14:59

گاهی وقت ها دلم می خواد زنگ بزنم به یه دوست ساعتها باهاش حرف بزنم از همه چی بگم از همه آدمهایی که می بینمشون ازشون خوشم میاد یا می بینمشون ازشون حالم به هم می خوره زنگ بزنم بگم امروز دلم خیلی گرفته یا خیلی خوشحالم زنگ بزنم بگم امروز گند زدم و نگه چرا و بعدا هم نگه یادته اون روزهم گند زدی بگم هوا گرمه دور تنده کولرمون خرابه یکی که اگه دو ثانیه مکث کردم نگه باشه خوشحال شدم باهم حرف زدیم! یکی که

برچسب: تلفن, نویسنده: آرمان دادخواه تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 14:59

گاهی بدست نیاوردن،
نرسیدن،
خود معجزهای بزرگ است
که شاید
خیلی دیر به چشم بیآید.
گرچه صدای آه بعضی حسرت های بلند و خسته کننده، آدم را به انتهای ناامیدی می رساند
اما بعدها خواهیم فهمید جای پای بعضی آدمها اگر ماندنی می شد و بعضی از اتفاقات اگر بیش از پیش خاطره ساز می شدند...
دیگر امیدی نمی ماند که به انتهای ناامیدی برسد!
اشک ها کش دار و روح پریشان تمام عمر را عزادار بود...
+ نوشته شده در ۱۳۹۶/۰۵/۰۲ساعت 10:19 توسط ساناز |

برچسب: حاتمه,ابراهیم,زاده, نویسنده: آرمان دادخواه تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 14:59

صفحه بندی